تبليغاتX
KABUL NIGHT

سلام به همه , ... به همه دختر پسر های جوان بخصوص هم وطنای گل خودم , امیدوارم که حال همه شماها خوب باشه , بعد از گذشت یک ماه و چند روز اگه بگم سال نو مبارک شاید دیر شده باشه ولی هیچ اشکالی نداره . به هر حال امیدوارم سال خوبی راپیش رو داشته باشید ....... بعد از رفتن سوسن جان عزیز همه ماها دلمون گرفت و خیلی از شماها ناراحت شدید بخصوص من , ولی خب سوسن جان عزیز شب کابل را به من واگذار کرد و من هم سعی و تلاش خودم را می کنم تا جای خالی سوسن عزیز را پر کنم . و به یاد سوسن خانم وبلاگ را به پیش ببرم

 

 

اي مسافر !  اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت

بگذار از اشک سرخ ، گذرگاهت را چراغان کنم

آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح , تن را مي فرسايد  

بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را

مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم  

جدايي را لحظه لحظه به من بياموز ...    آرام تر بگذر

وداع طوفان مي آفريند ... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني !  آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري

من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است

اي پرنده ! دست خدا به همراهت

اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست

از خود تهي شده ام ... نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟

 

 

بارالهی  آنکه در تنهاترین تنهاییم تنها کسم تنهای تنهایم گذاشت ، ای خدا به حق تنهاییت در تنهاترین تهاییش تنهای تنهایش نذار

 

 

 

+ نوشته شده در  2008/4/27ساعت 5:22 PM  توسط محمد امان محمدی  | 

سلام به همه دوستان این وب به اقای محمد امان محمدی واگذار شد .
 امیدوارم بازم سر بزنید و نظرات سازنده خودتان را بدهید 
+ نوشته شده در  2008/4/8ساعت 11:37 AM  توسط محمد امان محمدی  | 

سلام به همه جوان های گل ، همه دختر پسر هایی که تا به حال از این وبلاگ دیدن می کردند . اول قبل از اینکه حرف های خودم را آغاز کنم باید شهادت امام حسن مجتبی ( ع ) ، پیامبر اکرم ( ص ) ، و شهادت امام رضا ( ع ) را به همه تسلیت بگم . و اما در باره این وبلاگ باید بگم که من تازه متوجه شدم که سوسن خانم از این وبلاگ خداحافظی کردند و دیگر نمی نویسند . خیلی ناراحت شدم چرا که تازه کار نوشتن را با سوسن خانم آغاز کرده بودم ، خیلی دوست داشتم بدانم که چرا سوسن خانم دیگر نمی نویسند ؟ شاید مسائل شخصی زندگی ، مسائل خانوادگی و شاید هم ............. . دوست داشتم دلیلش را بدانم . و من در اینجا از سوسن خانم می خواستم خواهشی داشته باشم و آن این است که دلیل خداحافظی خودشان را اگر نمی خواهند همه بدانند به صورت خصوصی در این وبلاگ یا وب سایت تخصصی خودم بیان کنند . ولی به هر حال سوسن خانم گفته بودی که می خواهی این وبلاگ را واگذار کنی ، که من اینجا تقاضا داشتم که ادامه کار وبلاگ شب کابل را به من واگذار کنی که البته نه واگذار بلکه امانت ، تا اینکه یک روز دوباره برگردی تا باز هم در کنار یکدیگر خاطرات شب های کابل را با هم ورق بزنیم . در پایان سوسن خانم هر کجا که هستی از صمیم قلب برای تو و خانواده ات آرزوی موفقیت می کنم .

به قول فروزان خانم :

مگو هرگز خداحافظ
چو رفتی از برم ای دوست
مگوهرگز خداحافظ
که این امید را دارم
دوباره باز میگردی

 

نویسنده : محمد امان محمدی

+ نوشته شده در  2008/3/7ساعت 12:49 PM  توسط -  | 


چند عکس در ادامه مطلب برایتان قرار دادم امید که ببینید و لذت ببرید

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زندگی آخر سر اید

زنــــدگی آخر سر آیـــد بندگــی در کـــار نیست

بنـــــدگی گر شرط باشد زنـــدگی در کار نیست

گـــر فشار دشمنان آبت کنـــــد مسکیــن مشــــو

مرد باش ای خسته دل شرمندگی در کار نیسـت

با حقارت گـــر ببارد بر سرت بـــــــــــاران در

آسمـــــان را گو برو بــــارندگی در کــارنیست

گـــر که با وابستگی داران این دنیــــــــا شـوی

دورش افگن این چنین دارندگی در کــار نیسـت

گــر بشرط پایکوبی سر بمـــانــــــــد در تن ات

جان ده و ردکن که سر افکندگی در کـار نیسـت

زنـــدگی آزادی انســـان و استقــــــــلال اوست

بهـــــر آزادی جدل کن بنـــــدگی در کار نیست

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2008/2/25ساعت 3:31 PM  توسط محمد امان محمدی  | 

سهم من :

در کدامین آیینه میتوان تو را جستجو کرد

در کدامین چشمه زلال تو را می توان دید

در کدامین راه نرفته می توان تو را پیمود

سهم من از تو چیست؟

گلدان خالی کنار پنجره

دانه های برفی که هرگز به زمین نمیرسد

آفتابی که هرگز گرمایش را نمی توان احساس کرد

یا راهی که به نا کجا آباد ختم می شود

سهم من دویدن به سوی تو

و هرگز نرسیدن به توست

______________________________________________________

 خواستگاری :

 آوازه جمال و کمال دختر خانم زاغی در جنگل پیچیده بود .

پرندگان از هر جنس و هر طبقه خواستار و خواستگار او

بودند . روزی  مادرش با او به مشورت نشست که : دخترم ،

فاخته با طوق زیبایش طالب تواست و هدهد به تاج جواهر

نشانش می نازد . کبوتر به برتری نژاد و خانواده اش افتخار

می کند و هما از سایه مبارک و خجسته اش سخن می گوید .

از این میان جغدی هم خواستگار تواست . اگر نظر مرا

می خواهی برای تو او از همه بهتر است چرا که ، کاملا به

فرمان تو خواهد بود و اگر هم از تو کتک بخورد دم بر

نمی آورد . به هر حال انتخاب با تو است . دخترش گفت :

ای مادر عزیز شوهری که تا این حد خوار و خفیف است

چگونه مرا سر بلند خواهد کرد . و آنان که قلبشان از حسب

و نسب و مال و زیبایی خود پر است ، چه جایی برای

دوست داشتن من در دل خود باز می کنند . مادر عزیز

اگر نظر مرا می خواهی من زاغ همسایه را بر همه ترجیح می دهم

چرا که او ما را میشناسد و ما هم او را .

 


نویسنده محمد امان محمدی

+ نوشته شده در  2008/2/15ساعت 6:16 PM  توسط -  | 

 

ماهي كوچك دچار آبي بيكران بود. آرزويش همه اين بود كه روزي به دريا برسد و هزارو يك گره آن را باز كند و چه سخت است وقتي كه ماهي كوچك عاشق شود. عاشق درياي بزرگ. ماهي هميشه و همه جا دنبال دريا مي گشت، اما پيدايش نمي كرد. هرروز و هر شب مي رفت، اما به دريا نمي رسيد. كجا بود اين درياي مرموز گمشده ي پنهان كه هرچه در پي اش مي گشت، گم تر مي شد وهرچه كه مي رفت، دورتر. ماهي مدام مي گريست، از دوري و از دل تنگي. و در اشك و دلتنگي اش غوطه مي خورد. هميشه با خود مي گفت، اينجا سرزمين اشك هاست. اشك عاشقاني كه پيش از من گريسته اند، چون هيچ وقت دريا را نديده اند و فكر مي كردند شايد جايي دور از اين قطره هاي شور حزن انگيز دريا منتظر است. ماهي يك عمر گريست و در اشك هاي خود غرق شد و مرد، اما هيچ وقت نفهميد كه دريا همان بود كه عمري در آن غوطه مي خورد.

قصه كه به اينجا رسيد آدم گفت: ماهي در آب بود و نمي دانست، شايد آدمي هم با خداست و نمي داند. شايد آن روزي كه عمري از آن دم زديم، تنها يك اشتباه بود. آن وقت آدم لبخند زد. خوشبختي از راه رسيد و بهشت همان دم برپا شد

ارسال شده توسط دوست خوبم ط ج

+ نوشته شده در  2008/2/13ساعت 1:48 PM  توسط محمد امان محمدی  | 

                    

  خدایا    چطور   بخوانم      تو را  و من    منم   و چگونه  قطع امید کنم از تو تو ءی  معبودا    اگر از تو    نخواهم  که   به من عطا کنی    
پس  از   که       و    چه کسی خواهم     که به   من عطا کند    خدایا   اگر   تو      را نخوانم  تا  عجابتم   کنی   پس  کیست  که  بخوانمش  و  اجابتم  کند  معبودا       اگر  زاری  نکنم   بسوی  تو    تا  به  من    رحم کنی       به  که  زاری  نمایم           تا  به  من ر حم کند   خدایا   دریا  را  برای  حضرت  موسی  شکافتی  و  نجاتش  دادی  از تو   میخواهم   اینکه   رحمت   فرستی   بر محمد و ال محمد    و اینکه نجات دهی  مرا  از  انچه   گرفتارم در او   و   گشایش فوری به من  عطا کنی بدون مدت  به  فضل  و   رحمت    خودت ای     مهربانترین      مهربانان

                                                                                         

+ نوشته شده در  2008/2/3ساعت 1:58 PM  توسط محمد امان محمدی  | 

هر که را عشق حسین نیست زخود بی خبر است

کشته عشق حسین از همه کس زنده تر است

بـس کـه آن جـلوه توحـید مـرا در نـظــر است

هر کـجا می نـگرم، نـور رخـش جـلوه گر است

اینجا سرزمین غربت است

گلهای همیشه سرخ کابل اینجا بی بهارند

کبوتر های سخی مزار را میهمان دانه های گندم کن

 سوگند که حتی کوهای سرافرازت ، لحظه ای سکوت و آرامش را تجربه نکردند

کودکان سرزمینم چه گناهی دارند

خدایا : این فاصله ها را -  این سکوت را -  این آیینه های جدایی غربت را بشکن

 

 نویسنده محمد امان محمدی

 

+ نوشته شده در  2008/1/11ساعت 10:37 AM  توسط -  | 

                                                                                                                                     ssss

ای شب تو به روزگار من میمانی

                                         ای ماه نهان به یار من میمانی

ای ابر سیه تو هم به این حالت زار

                                         بر دیده اشک و بار من میمانی

در جای دلم به شیشه خون باقی ماند

                                     در سر وضع خرد جنون باقی ماند

سیمرغ و بودم به دام عشق افتادم

                                            در دام کبوتر زبون باقی ماند            

دلدار و مرا ز من ملالیست مگر                                                                                                 

                                         اسایش دل کار محالیست مگر

یک روز و در انتظار او پیر شدم

                                       هر ساعت انتظار و سالیست مگر

یا مولا دلم تنگ امده شیشه دلم ای خدا زیر سنگ امده

یا مولا دلم تنگ امده شیشه دلم ای خدا زیر سنگ امده

    s0s               

+ نوشته شده در  2007/12/31ساعت 9:22 AM  توسط محمد امان محمدی  | 



gfg

صدای سکوت

غرق سکوت می شوم

لحظه ای نه شاید بیشتر

به تو می اند یشم به تنگنای فاصله

به سکوتی که شکسته می شود

در آواز خاطرات

کمی گوش بده

شاید صدای تپش لحظه هارا باور کنی

انگار فریاد سر می دهد

دوستت دارم

مهربانم

 


می خواهم پیدایت کنم

می خواهم پیدایت کنم

و با قلبی پاک و اکنده از مهر

عشقم را نثارت کنم

در شب سرد پائیز

که می درخشد دامن اسمان با ستاره های بلورین

چشمم را در انتظاذت کنم

و من تو را

با همان نجابت و پاکی عاشق گونه ام

صدایت کنم

که شاید

تو هم

در خاطرت یادی از من بیاید

و ناگاه

با یاد من و ان گل سرخ زیبا

که پیمانمان بود در هر کجا

خاطراتی را به یادت بیاری

می خواهم پیدایت کنم

و در یک غروب

گنگ و دلگیر خورشید

در اوج اسمان

در بلندای کوه

در کنار ان نخل تنهایی ام

جانم را فدایت کنم

و یا در کنار تو

در کنار دریای بخشندگی

و در اوج زیبایی و شوق

چشم هایم را راهی چشمهایت کنم

و اگر نگاه نگرانت را از چشم هایم بگیری

من همانطور نگاهت کنم

می خواهم پیدایت کنم

و در اوج اسمانها

نگاهت کنم

و مانند یک پونه سبز و زیبا

خودم را قربانی دستهایت کنم

می خواهم پیدایت کنم

و خودم را حدیث عاشقانه شعرهایت کنم

و مانند لاله سرخ و ازاد

خودم را محو در دیدگانت کنم


  تقدیم به اونی که نمیبینمش   gghh

+ نوشته شده در  2007/12/11ساعت 8:58 PM  توسط محمد امان محمدی  | 


عزیزان هموطنم در خواست کرده بودن اهنگی را که در وبلاگم قرار دادم برشان بانم  

کد اهنگ یا ادرس اینترنتی را خواسته بودن که در این پست اهنگها و عکسهای

ایشان را می بینید

 uiui

به گریه گریه

دل

مهربان

سپاه ناز تو

دختر دریا

قسمتی از  اخرین مصاحبه اقای پارسا با مجله اسمایی 

 به نظر شما در هنر آوازخواني به کدام آواز خوان افغان مي توان

هنرمند خطاب کرد ؟

پاسخ : ما افغان ها آواز خوان بسيار داريم ؛ ولي هنرمند نه بسيار . به نظر

من مثلاً مي توان احمد ظاهر را هنرمند بدانيم و امروز فرهاد دريا را . حال

اين که کسي از احمد ظاهر يا فرهاد دريا خوشش مي آيد يا خوشش نمي

آيد حرفيست جدا؛ ولي اين که بسياري از کارهاي اين دوهنرمند ، واقعاً

هنرمندانه اند ، من با همه بي بضاعتي ام شکي ندارم. همين است که

احمدظاهر ، احمد ظاهر و فرهاد دريا، فرهاد دريا شده اند. تقليد خواني و

مانند اين و آن خواندن هنر نيست.

بديع الزمان فروزانفر در مورد شاعر حرف جالبي دارد :

« گيريم که سعدي شدي ، بازهم يک وجود مکرر هستي

پرسش : آيا شما کارهاي خود تان را هنرمندانه مي دانيد ؟

پاسخ : ببينيد ، وقتي مولاناي بزرگ با آن همه دانش و با آن همه آثار جاودان

مي گويد که « ما هنوز در خم يک کوچه ايم » ، پس بر من هيچ نمي

زيبد که خودم را هنرمند خطاب نمايم - چون من هنوز اندر خم هيچ

يک ازکوچه هاي هنر خودم رانمي بينم ، من هنوز در پي آن کوچه ام
 

 ادامه مطلب  بروید 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/12/2ساعت 9:45 PM  توسط محمد امان محمدی  | 

mina

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 من زنم که دیگر بیدار گشته ام

از خاکستر اجساد کودکانم برخاستم و طوفان گشته ام

از جویبار خون برادرانم سر بلند کرده ام

از طوفان خشم ملتم نیرو گرفته ام

از دیوارها و دهکدههای سوخته کشورم نفرت به دشمن برداشته ام

                             حالا دگر مرا زار و ناتوان مپندار هموطن

                             من زنم که دیگر بیدار گشته ام

                            راه خود را یافته ام و هر گز بر نمی گردم

 من دیگر آن زنجیر ها را از پا گسسته ام

من در های بسته بی خبری ها را گشوده ام

من از همه چوریهای زر وداع کرده ام

                            هموطن و ای برادر دیگر آن نیستم که بودم

                             من زنم که دیگر بیدار گشته ام

                           من راه خود را یافته ام و هرگز بر نمی گردم

با نگاه تیز بینم همه چیز را در شب سیاه کشورم دیدهام

فریادهای نیمه شبی مادران بی فرزند در گوشهایم غوغا کرده اند

من کودکان پا برهنه آواره  و بی لانه را دیده ام

من عروسانی را دیده ام که با دستان حنا بسته

                          لباس سیاه بیوگی بر تن نموده اند

من دیوار های قد کشیده زندانها را دیده ام

                       که آزادی را در شکمهای گرسنه خود بلعیده اند

من در میان مقاومت ها دلیری ها و حماسه ها دوباره زاده شدم

من در آخرین نفس ها در میان امواج خون و در فتح پیروزی

                                 سرود آزادی را آموخته ام

حالا دیگر مرا  زار و ناتوان مپندار هموطن و ای برادر!

من در کنار تو و با تو در راه نجات وطنم همنوا و همصدا گشته ام

صدایم با فریاد هزاران زن بر پا گشته پیوند خورده است

مشتم با مشتهای هزاران هموطنم گره خورده است

من در کنار تو و در راه ملتم قدم گذاشته ام

تا یکجا بشکنیم این همه رنج زندگی و همه بند بردگی

                        من آن نیستم که بودم هموطن و ای برادر !

                        من زنم که دیگر بیدار گشته ام

                        من راه خود راه یافته ام و هرگزبر نمی گردم

 

+ نوشته شده در  2007/11/13ساعت 4:51 PM  توسط محمد امان محمدی  | 

            

       بابه چرا ما خوشبخت نیستم؟

 

 

+ نوشته شده در  2007/11/7ساعت 2:1 PM  توسط محمد امان محمدی  | 


valy

valy 2

 اهنگ  بیا تو 
 اهنگ  
دختر افغانی
 اهنگ  همه کارات دروغکی
 اهنگ  دوست دختر

 
 

+ نوشته شده در  2007/11/1ساعت 11:6 AM  توسط محمد امان محمدی  | 


مهاجر

نبینی دردِ غــــربت را کـــه ما خــــانــه بدوشانیم

بتو ای روزگــــــار نفرین که هر لحظه هراسانیم

سخن از ناکسـانِ شـــرق و غرب آمد به گوشِ ما

خـــدایا رحمی بر مـا کن که آزاد لیک به زندانیم

نگــــاه تلخِ بــــر مـــا میکند آن اجنـــبی هـــر دم

کــه مــــا از خلق تـــو هستیم، لیکن از ضعیفانیم

به هــــرجا میرویم جـــائی بــــرای دل نمی یابیم

به چشم شـــرقی و غــــربی، همان خارِ مغیلانیم

اگــــر خشکیده شـد خارها ندیدیم جـرئتی در کس

هـــزاران گل بهمـــــراه است ،نگوییم ما یتیمانیم

به هــــر شب ناله هــــای زار دارد بـاز دلِ تنگم

چــــرا آن رنگِ بیرنگــــی که بوده ،ما به دنیآییم

اگر آن شعــر مینائیم کـــــه از وزن فارغیم چندی

سپیـــدی را خــــــرسندییم اگــر چه کنجی تنهاییم

ضیاییم بهــــر دلهایی کـــه تاریک شد در غربت

جوانیم گـــــر درین غــــربت،مثلِ آن پیرِ بُرناییم

چو جرمن نیک نیاندیشد هزاران خانه ویران بین

قفس بـــــــا سیم و زر ساخته،همه جمله بزندانییم

هــــــــــزاران مردِ آزاده به قصد جرمنی در راه

هزاران خـــــانه ویران بین،زآن مـردم که آلمانند

مشــــو غـــــافل که جای ما همان افغانسِتان باشد

ندانست کس که خاکِ ما چقدر پاک و گران باشد

بغیر از کشورت هـــــــرجا روی آن اجنبی گوید

بــرو بیـرون ازین کشور،ترا گر یک نشان باشد

نشانِ خلـــقِ روفوجـــی فقط در ســــر نمی باشد

اگــــر او جمله ای گـــوید،هـزاران دردسر باشد

نمیگیـرد هــــر کشــــور مهاجـــر تا کـــه بتواند

اگــــر یک کشوری گیـــرد،بدان شق القمر باشد

خـــزانِ کشــورم بهتر ز هر باغیست در غربت

زنــم بوسه خاک خـــویش،بمن صدارمغان باشد

به قـــربانت شوم ای خاک تویی آن مادرِ دلسوز

تــرا بهتـــر ز صد کاخی که ما را ارمغـان باشد


از ضیا امیر زاده

+ نوشته شده در  2007/10/21ساعت 8:49 PM  توسط محمد امان محمدی  | 

 
علی ای همای رحمت

علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را

که به ماسوا فکندي همه سايه‌ي هما را

دل اگر خداشناسي همه در رخ علي بين

به علي شناختم به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو علي گرفته باشد سر چشمه‌ي بقا را

مگر اي سحاب رحمت تو بباري ارنه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو اي گداي مسکين در خانه‌ي علي زن

که نگين پادشاهي دهد از کرم گدا را

بجز از علي که گويد به پسر که قاتل من

چو اسير تست اکنون به اسير کن مدارا

بجز از علي که آرد پسري ابوالعجائب

که علم کند به عالم شهداي کربلا را

چو به دوست عهد بندد ز ميان پاکبازان

چو علي که ميتواند که بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحيرم چه نامم شه ملک لافتي را

بدو چشم خون فشانم هله اي نسيم رحمت

که ز کوي او غباري به من آر توتيا را

به اميد آن که شايد برسد به خاک پايت

چه پيامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تويي قضاي گردان به دعاي مستمندان

که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را 

چه زنم چوناي هردم ز نواي شوق او دم

که لسان غيب خوشتر بنوازد اين نوا را  

«همه شب در اين اميدم که نسيم صبحگاهي

به پيام آشنائي بنوازد و آشنا را

ز نواي مرغ يا حق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهريارا

       شهریار

                          

+ نوشته شده در  2007/9/30ساعت 10:36 AM  توسط محمد امان محمدی  | 

 

kdg,tv

نیلوفر پذیرا را با سفر به قندهار فیلمی از محسن مخملباف میشناسیم.

دختر روزنامه نگاری که در افغانستان متولد شد و در سال ۱۹۸۹ همراه خانواده اش

به پاکستان مهاجرت کرد و یک سال بعد به کانادا رفت.

او در عین حال که به کار نویسندگی مشغول است یک موسسه خیریه

 را برای آموزش

زنان افغان هدایت می کند و به کار تولید فلم مشغول است و هم زمان ریاست

انجمن قلم و کانون نویسندگان کانادایی را بر عهده دارد.

نیلوفر اولین زن افغان است که چندی پیش با اکثریت آرا به ریاست این انجمن

کانادایی در امد. زبان فارسی را با دو لهجه افغانی و ایرانی به اسانی صحبت می کند

او نویسنده "کتاب یک بستر گل سرخ نیلوفر " است که به زبان انگلیسی به رشته

 تحریر در

امده و منبع خوبی برای شناخت تاریخ سیاسی و اجتماعی افغانستان به شمار

می رود.نیلوفر در خانواده ای تحصیل کرده کلان شده است و در ۲ رشته

  روزنامه  

 نگاری و ادبیات انگلیسی تحصیل کرده است.او به همان نسبت که خود را

 کانادایی

می داند، به همان اندازه افغان است.دلش برای افغانستان می تپد و به راحتی و

صلح مردم خود می اندیشد..رادیو زمانه دات نت

برای شنیدن مصاحبه از زبان خود نیلوفر کلیک کنید

 

+ نوشته شده در  2007/9/25ساعت 2:19 PM  توسط محمد امان محمدی  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/9/16ساعت 9:34 AM  توسط محمد امان محمدی  | 

 

شعر زنان

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/8/27ساعت 6:49 PM  توسط محمد امان محمدی  | 

چند روزی است تلویزیون ایران درحال پخش سریالی است که در آن به جامعه ای زحمت کش توهین می شود.
سریال چارخونه تازگی ها شاهد حضور مردی به نام «شنبه» یک افغانی دورو که عاشق پول و مقام دختران ایرانی می شود و چون دیگری را پولدارتر و زیباتر و با مقامی بالاتر می بیند اولی را رها کرده دومی را می چسبد.
هیچ کاری به جز مظلوم نمائی ندارد و همه او را به دیده قدر و محبت می نگرند (برعکس دیده های ما از جامعه شریف افغان ها و ایرانی ها).
هیچ کس توهین را به خود نمی پذیرد پس چگونه حاضر می شویم زبان, و حرکت برای زشت نشان دادن دیگری بگردانیم. اگر پیرو ائمه اطهار (سلام الله علیهم) هستیم مگر این حدیث از خود آنان نیست که می فرمایند «آنچه بر خود می پسندی بر دیگر هم بپسند و آنچه بر خود نمی پسندی بر دیگری نیز مپسند»
آیا زیباست ما هم شما را با چهره ای که فیلم سیصد نشان داده است بشناسیم. در صورتیکه حکومت زمان ساسانیان که شامل دولت های عراق ایران افغانستان قسمت هایی از ترکیه و ... می باشد و سیصد توهین به مانیز محسوب می شد. اما چون نامی از افغانستان در آن فیلم گرفته نشده است آیا ما باید با دیدن و پخش و تعریف آن به فرهنگ ایرانی و خود پشت کنیم.
بیائید با نگاهی درست تر انتخابی دقیق داشته باشیم مگر نمی شود بدون هزل حشو دیگری طنز داشته باشیم. افسوس و صد افسوس
.
نوشته برادر محترم علی موسوی

بالا حصار

bala hsar

+ نوشته شده در  2007/8/19ساعت 3:42 PM  توسط محمد امان محمدی  | 


paria                        

      

              اهنگی از امیر جان صبوری                                                                                                                                                           

شهر خالی جاده خالی کوچه خالی خانه خالی
 
جام خالی سفره خالی ساغر و پیمانه خالی

کوچ کرده دسته دسته اشنایان اندر این باغ

باغ خالی باغچه خالی شاخه خالی لا نه خالی

وای از دنیا که یار از یار مترسد غنچه های تشنه از گلزار مترسد

عاشق از اوازه ی دیدار مترسد

پنجه خنیاگرا از تار مترسد

شه سوار از جاده هموار مترسد

این طبیب از دیدن بیمار مترسد

سازها بشکست و درد شاعران از حد گذشت

سالهای انتطاری بر من و تو بد گذشت

اشنا نا اشنا شد تا بله گفتم بلا شد

گریه کردم ناله کردم حلقه بر هر در زدم

سنگ سنگ کلبه ویرانه را بر سر زدم

اب از ابی نجنبید خفته در خوابی نجنبید

چشمه ها خشکید و دریا خستگی را دم گرفت

اسمان افسانه مارا به دست کم گرفت

جامها جوشی ندارد عشق اغوشی ندارد

بر من و بر ناله هایم هیچکس گوشی ندارد

شهر خالی جاده خالی کوچه خالی خانه خالی

جام خالی سفره خالی ساغر و پیمانه خالی

کوچ کرده دسته دسته اشنایان اندر این باغ

باغ خالی باغچه خالی شاخه خالی لا له خالی

باز ایی تا کاروان رفته باز اید

باز ایی تا دلبران ناز ناز اید

باز ایی تا مطرب و اهنگ و ساز اید

تا گل افشانان نگارری دل نواز اید

باز ایی تا بر در حافظ سر اندازم
 
گل بیفشانم و می در ساغر اندازم 

 

                                                        دروغ

دروغ می گفت. دیگری را دوست میداشت. بارها گفتم دوستم داری؟
گفت . آری تا دیری خاموش بودم . ولی آخر از
پای شکیب افتادم و گفتم  راست بگو تو را خواهم بخشید .
آیا دل به دیگری بستی؟
گفت نه ! فریاد زدم . بگو راستش هر چه هست ترا خواهم بخشید و از گناهت هر چند
سنگین تر باشد خواهم گذشت ...... عاقبت با ارزوی فروان یشم امد گفت . مرا
ببخش .... دیگری را دوست دارم. گفتم حال که سالها تو به من دروغ  میگفتی
این بار هم من بتو دروغ گفتم : تو را نخواهم بخشید

 

+ نوشته شده در  2007/7/29ساعت 6:34 PM  توسط محمد امان محمدی  | 

    ارزو

می خوام یه قصر بسازم

 پنجره هاش ابی باشه   

  من و تو باشی یه شب مهتابی باشه 

میخوام یه کاری بکنم شاید بگی دوستم داری

میخوام یه حرفی بزنم که دیگه تنهام نذاری

میخوام برات از اسمون امشب یاسهای خوشبو بچینم

میخوام شب عکس تورا تو خواب گلها ببینم

میخوام که جادوت بکنم

همیشه پیشم بمونی

از تو کتاب زندگیم یه حرف رنگی بخونی

میخوام رو اسمون عکس چشماتو بکشم

اگه نگاهم نکنی ناز نگاتو بکشم

می خوام تا خود صبح فقط برات دعا کنم

برای خوشبخت شدنت خدا خدا خدا کنم

        

 

 

 

 

 

 

 

 

 


چه خوب شد که به دنیا امدی چه خوبتر شد که دنیای من شدی
پس برایم بمان و بدان که هیچ چیز بالاتر و ارزشمند تر از عشق تو نیست
و زیبا ترین گلهای دنیا تقدیم به تو به خاطر زیبا ترین و قشنگترین روز دنیا
که روز میلاد توست

**********************************************

چه غم انگیز است لحظهء وداع میان دو